تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بیا پیش من تو عشق من ... میخوام حرفهای دل و بهت بگم ...

 

پدرم :

 

تو ميگوئی چگونه می شود رسيد

 

به مقصدی كه نيست ...!؟

 

***

 

برای مادرم :

 

امشب تمام لحظه ام را در يك كلام كوچك در تو خلاصه ميكنم ...

ای كاش می شد يكبار ...

تنها همين  يكبار ...

تكرار می شدی ، تكرار ...

...

فقط يكبار ...

 

 

***

وقتی‌ چمدانش را به قصد رفتن بست ...

نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن !

نگفتم : برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده !

ولی وقتی‌ پرسيد دوستش دارم يا نه ؟

رويم را برگرداندم !

حالا كه او رفته و من

تمام چيزهايی را كه نگفتم ، می شنوم ...

نگفتم : عزيزم ، متاسفم ، چون من هم مقصر بودم !

نگفتم : اخلاف ها را كنار بگذاريم ...

چون تمام آنچه می خواهيم عشق و وفاداری‌ و مهلت است !

گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده ای ...

من آن را سد نخواهم كرد !

حالا او رفته و من ...

تمام چيزهايی را كه نگفتم ، می‌شنوم ...

او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم !

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود !

فكر می‌كردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد ...!

اما حالا ، تنها كاری كه می‌كنم ...

گوش دادن به چيزهايی است كه نگفتم !

نگفتم : بارانی‌ات را درآر ...

قهوه درست ميكنم و با هم حرف می زنيم ...!

نگفتم : جاده ی بيرون خانه ...

طولانی‌ و خلوت و بی‌انتهاست !

گفتم : خدانگهدار ، ‌موفق باشی .

خدا به همراهت ... او رفت ...

و مرا تنها گذاشت ...

تا با تمام چيزهايی كه نگفتم ، زندگی‌كنم ...!

 

دلم برايت تنگ شده بی‌معرفت ...!

دلم برايت شده بهترينم ...!

دلم برايت تنگ شده مادركم ...!

دوست دارم تا نهايتِ نهايتها ...

...

 

میخوام بهت بگم من دوست دارم

اگه بخوای ماه رو زیر پات میارم

میخوام بهت بگم تو وجودی

خانومی خوشگلم تو جونی

داری منو میکشی با اون چشات

شُک داره بهم میده برق نگات

عزیزم بزار من بشم فدات

اسمم و صدا بزن بیار رو لبات

از وقتی بهت دادم دلم

دوست دارم بهت بگم دوست دارم

دلم عاشقت شده خوب میدونی

بگو تا ابد پیش من می مونی

دوست دارم همیشه تو رو ببینم

اگه نباشی جلو عکست می شینم

اینجوری میگم حرفهای قلبم

دستت و بیار بزار توی دستم

عشق من

دوست دارم عشق من

...

 

دوست دارم عشق من ...


به قلم: الهه عشق مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 18:32
|+|
بالش سکـــوت

 

ای ‌مسافر ! ای‌ جدا ناشدنی !

گامت را آرامتر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به كام دل ببينمت !

بگذار از اشك سرخ ، گذرگاهت را چراغان كنم !

آه ،‌كه نميدانی ! سفرت روح مرا به دو نيم ميكند ...!

و شگفتا كه زيستن با نيمی از روح ، تن را می فرسايد ...!

بگذار بدرقه كنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را !

مسافر من !

آنگاه كه می روی‌ كمی ‌هم واپس نگر باش ، با من سخنی بگو ! مگذار يكباره از پا درافتم !

فراق صاعقه بار را بر نمی تابم !

جدایی را لحظه لحظه به من بياموز ... آرامتر بگذر ...!

وداع طوفان می آفريند ...

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی !؟ باران هنگام طوفان را كه می بينی ...!

آری باران اشك بی‌طاقتم را كه می نگری ...

من چه كنم ..؟! تو پرواز ميكنی و من پايم به زمين بسته است ...

ای‌پرنده ! دست خدا به همراهت ...

اما نميدانی ! نميدانی كه بی‌تو به جای خون اشك در رگهايم جاریست ...!

از خود تهی شده ام ... نميدانم تا باز گردی مرا خواهی ديد ...!؟

 

هيچ ميدانستی !

هميشه بالش سكوت را زير سر هق هق تنهايی ام گذاشتم تا كسی صدايم را نشنود ...!

 

و ديدی تابستان انقدر غصه ی‌ ما را خورد تا پاييز شد ...!

پاييزت مبارك ...

پاييزت مبارك ...

 

پ.ن :

امروز ۲۴ مهر تولد یه مهربونه که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم

همون کسی که این وبلاگ خوشگل رو برام ساخت

دستهای مهربونش رو از دور می بوسم

تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک مهربونم

ایشالله ۱۰۰۰ ساله بشی

دوست دارم  این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

 


به قلم: الهه عشق مورخ: یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 در ساعت: 20:43
|+|