تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
!...اين روزها كه ميگذرد ...
 

سيب

 

اگه يه سيب بيفته روی سرت چيكار ميكنی ؟

 

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد ، و آن مرد جاذبه رو كشف كرد .

 

يه روز یه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد فكر كرد كه چقدر بدشانس هست و اون جا رو برای هميشه ترك كرد .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد اون سيب رو نقاشی كرد .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد مُرد .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد سيب رو با لذت خورد .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد توشه ای از علم سيب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفابخش ساخت برای اثبات توانگری خويش در آن چه مردم معجزه ی طب می‌ناميدند .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد گفت : اين سيب توطئه ی خصمانه ی دشمنان من است و رفت تا انتقام بگيره .

 

يه روز يه سيب از روی ‌درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد با تنها رمقی كه از فرط گرسنگی در دستانش جاری‌بود ، سيب رو در جيب نهاد برای‌روز مبادا .

 

يه روز يه سيب از روی‌ درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد سفری‌كرد به دل ذرات نهان سيب تا فلسفه ی‌جهان را در آگاهی از پيوند ذرات بيابد .

 

يه روز يه سيب از روی يه درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسيم كند .

 

يه روز يه سيب از روی يه درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد گفت : من هم مثل تو از ريشه و خانواده ام وامانده ام و آن يگانه سيب ، همدم يك عصرگاه اون مرد تنها شد .

 

يه روز يه سيب از روی درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد سيب رو خاك كرد تا نگاه بدبينانه ی ديگران طراوت سيب را پژمرده نكند .

 

يه روز يه سيب از روی يه درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد انديشيد كه چه دنيای كينه توزی كه حتی درخت رو به جنگ با آدمی برمی انگيزد و اون درخت رو قطع كرد .

 

يه روز يه سيب از روی يه درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد شعری درباره ی يك سيب نوشت : زندگی يك سيب است ، گاز بايد زد با پوست .

 

و يه روز يه سيب از روی يه درخت افتاد روی سر يه مرد و اون مرد ...

 

 

اگه يه روز اين سيب ميافتاد روی سر يه مادر ، اون مادر سيب رو برای فرزند چشم به راهش ميبرد .

 

اگه يه روز اون سيب روی سر من ميافتاد می گرفتمش توی دستم و بوش ميكردم و روش با روانويسم می نوشتم :

هرگز مرغ عشقی را در قفس محبت خود اسير نكنيد كه بعدها مجبور باشيد در مقابلش دانه ی بی‌مهری بپاشيد و هديه ميدادمش به ...!

 

و دستمو دراز ميكردم و يه سيب ديگه خودم می‌چيدم و با تمام وجود يه گاز محكم ازش ميگرفتم ...!

 

سيب گاز زده

 

اين روزها كه ميگذرد ، شادم ...

 

اين روزها كه ميگذرد ، شادم كه ميگذرد .!

 

 


به قلم: الهه عشق مورخ: یکشنبه چهارم آذر 1386 در ساعت: 20:3
|+|