تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
... گزارش ديدار ...

 

 

هر طور خواستم از زير نوشتن اين پست در برم نشد كه نشد ، خصوصا كه باران هم فهميده بود و ميگفت : نكنه ميخوای ‌از زيرش در بری !

راستش خودم رو لايق اين نميدونستم كه من اين گزارش رو بنويسم اونم با وجود مـهربان و ستاره جون و باران كه جملات رو زيبا تر كنار هم ميگذارند و ...

ديگه اگه بدی توی پستم ديديد به بزرگواری ‌خودتون ببخشيد ..!

قبل از همه چيز از زحمات مـهربان تشكر مي كنم كه هميشه هماهنگی‌ بين بچه ها و اطلاع رسانی و تمام زحمتها رو ايشون می كشند و واقعا ازشون ممنونم از طرف تموم دوستان سپاسگذاری می كنم .

 

گزارش ديدار از زبون من ...


 

قرار روز جمعه 9 آذرماه لابی هتل هما بود و چون من بلد نبودم اونجا رو با مهربان هماهنگ كردم كه ايشون رو میدان آزادی ببينم و با هم بريم هما و قرار بود ستاره جون هم تو آزادی به ما ملحق بشه كه نتونست بياد اونجا و گفتن كه خودشون ميان هما ...

من هم از شهر ری ميخواستم بيام و صبح زود راه افتادم تا مهربان رو ساعت نه و نیم تو آزادی ببينم كمی زود رسيدم و منتظر مهربان موندم تا ايشون اومدند و با هم به سمت هما راهی شديم تو اين فاصله من هم از فرصت استفاده كردم و ازشون كلی سوال پرسيدم كه چه كسانی ميان و ...

 

دقيقا ساعت 10 ما هما بوديم وقتی رسيدم كسی ‌هنوز نيامده بود يه جا رو انتخاب كرديم و نشستيم و دو تايی كلی باهم صحبت كرديم و يه چايی داغ هم خورديم كه كلی هم چسبيد ...

يك ربع بعد كيمياگر عشق و بيداری به ما ملحق شد و كلی صحبت كرديم و مهربان با چيستان و داستان وقت رو گذروندند تا بقيه دوستان هم بيان كه تو اين فاصله بعضی‌ها تماس می‌گرفتند و می گفتند كه كی ميان و ...

كيمياگر عشق و بيداری تا ساعت 1 پيشمون بودن و منم يه عكس دو نفری ازشون گرفتم !

كلی‌ عكاس هم بودم و خبر نداشتم !



 

مــــهربان و كيمياگر عشق و بيداری

 

 

 

 

مــــهربان و باران جون و خانوم كاوه عزيز

 

 

 

خانوم كاوه عزيز و ملودی دخترشون

 

 

 

 

 

 

 

خانوم كاوه عزيز و من و ستاره جون

 


ساعت يك باز هم من و مهربان تنها مونديم و با هم جدول حل كرديم اين جدول سودكو هم ‌خيلی باحاله ها ! نميدونستم ! بعد از اينكه نصف جدول رو حل كرديم با مهربان رفتيم رستوران هتل كه ناهار بخوريم جای همه ی كسانی‌ كه نبودن خالی ( دلتونم يه عالمه آب بيوفته چون غذاش خيلی خوشمزه بود )

داشتيم ميرفتيم سمت رستوران كه از پشت يه صدای گفت : آقای شريفيان

برگشتيم ديدم آقای عهد عزيز هستند و ايشونم با ما اومدن رستوران ولی گفتن غذا خوردن و رفتن تو لابی و منتظر ما موندن تو همين فاصله خانوم كاوه عزيز تماس گرفتند و گفتند تو لابی منتظر هستند و ما هم بعد از خوردن غذا به سمت لابی رفتيم كه خانوم كاوه و دخترشون ملودی اونجا بودن و بعد از سلام و احوال پرسی ستاره جون هم اومد و رفتيم يه گوشه نشستيم ...

خانوم كاوه هم قرار بود به ما شيرينی بده آخه نوه دار شدند ولی آخرشم نداند ! ( يادتون باشه ها)

همين كه نشستيم باران هم اومد جمع كوچكی بود ولی صميميت زيادی توش بود و خيلی خوشحال بوديم كه در كنار هم هستيم و همديگه رو ديديم .

مهربان كتاب شعری از خانوم كاوه برامون آورده بودند كه بهمون دادند و خانوم كاوه عزيز هم واسه هممون يه يادگاری ارزشمند توش نوشتند و هديه دادند به هممون ( تازشم مال من يادگاريش از همه خوشگل تر و باحال تر بود ) من كنار خانوم كاوه نشسته بودم و يه كوچولو اذيتشون كردم و گفتم يادگاريه منو سفارشی بنويسند و ايشونم هم محبت كردن و ...

هممون صحبت ميكرديم جز عهد عزيز معلوم بود كلی خجالتی هستند واسه همينم زياد پيشمون نموندن و زود رفتن بعد از اينكه رفتن يادمون افتاد از ايشون عكس ننداختيم ! عهد عزيز شرمنده اصلا يادمون نبود ! ايشالله دفعه ی بعد جبران ميشه !

كلی با بچه ها گفتيم و خنديدم و مهربان برامون چيستان و خاطره تعريف كردن اونم چه خاطره های جالب و شنيدنی ( خصوصا اون ساعته ) و سر ملودی عزيز رو هم با جدول سودوكو كلی گرم كردند ( البته بماند كه آخرين جدول يه عددش دوبار تكرار ميشد و ...)

اينجا بود كه فهميديم باران اصلا با رياضی ميونه ی خوبی نداره ! هی ميگفت از رياضی نگــــيد ...!

 

منم كه كلی دختر خوبی بودم و اصلا شيطونی نكردم و همش ساكت بودم مگه نه ستاره جون !؟

حرف ستاره رو باور نداريد از باران بپرسيد ! بارون جونم مگه من دختر آرومی نبودم !؟

جای خيلی ها خالی بود و از خيلی‌ها اسم برديم كه در جمعمون نبودند !

دوستان هم همه يا مهندس بودن يا دكتر خلاصه من اين وسط سرم بی‌كلاه مونده بود .

 

بعدشم كلی عكس انداختيم و اومديم بيرون هتل هم عكس اندختيم و خانوم كاوه عزيز و ملودی جان همون جا از ما جدا شدند و مهربان و ستاره و باران و من هم با هم راهی خونه شديم كه تو راه اول باران ازمون جدا شد و بعدشم ستاره و منم آزادی از مهربان جدا شدم و به سمت خونه رفتم !

فكر كنم من از همه ديرتر رسيدم خونه چون هم مسيرم دور بود و هم ماشين نبود خلاصه ساعت 7 رسيدم خونه !

يه خاطره ی خيلی خوب هم به خاطراتمون اضافه شد .

 

خلاصه خيلی خوش گذشت و جای همتون خالی بود ... خيلی زياد ...


 

جای نرگسی عزيز ، رويا جون ، نازنين جون ، نانی جون ، بهار آرزو ، کیمیاجون ، عقيق ، خلود  ، مانلی ‌جون ، هاله ، نی لا ، عمو پينه دوز ، کیمیای همراهی ، ن.باور و سعید ، پروانه ، پریسا ،  دوست پاييزی ، ترنم بهار ، آقا حامد عزیز ، مهديه جون ، شهاب عزيز ، آقای سوادكوهی ، آرام ، گلخند ، صهبا ، اعظم ، سیاوش ، آقا مهدی و ندا خانم و پسر گلشون سروش ، یاقوت سبز ، نرگس و داداشی ، ملیکا ، بیدل و ماری ، ن. علیپور ، آقای جوشقانی ، يوسف كنعان ، ياس و نرگس ، هوای خنك استغنا ، بيابان طلب ، دختر نارنج و ترنج ، گل آقا ، مولود جون ، كيميا جون ، ناز آفرين ، آقا رضا ، آقا سیامک و خيلی های ديگه كه الان يادم نمياد ... خيلی خيلی خيلی خالی بود ...

 

ببخشيد اگه اسم كسی رو جا اندختم در هر صورت جای تك تكتون بين ما خالی بود .


البته قرار بود آرام ، آقا سیاوش ، آقای سوادکوهی ، هوای خنک استغنا ،‌ بیابان طلب ، عقیق عزیز و آقای جوشقانی بیان که نتونستن .!


دوستان عزيزی كه حضور داشتند :

خشونت دنيا يادم داد دوست بدارم (مهربان عزيز)

بانوی پنجره های بی تاب (اطلسی مهربونم)

کیمیاگر عشق و بیداری عزیز

ايوان تماشا (ستاره جون)

تنهاترین ستاره ( باران جون )

عهد عزیز

ملودی جان

دیوانه ترین مجنونت خودمو هم تحویل بگیرم

 


به قلم: الهه عشق مورخ: یکشنبه هجدهم آذر 1386 در ساعت: 17:53
|+|