تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قیـدَمـــــو بـــــزن .

سلام ..

يه معذرت خواهی و يه تشكر از تموم دوستان عزيزم ...

و

آخ اگه بدونی چقدر حرف تو دل دارم .. اگه تموم وقتم رو هم بزارم واسه نوشتن چيزی كه كم ميارم زمانه ...

پس از نوشتن تموم حرفهام خود داری ميكنم و فقط يه خورده از گلايه هامو سوالهامو و تصميمی كه مدتيست گرفتم می نويسم ...

اول يه سوال !؟ فيلسوف يعنی چی ؟ نه اينكه ندونم ها ، ميخوام بدونم اونی كه من ميدونم همونيه كه تو ميدونی !؟

اين كلمه ی فيلسوف الان برای من معضلی شده ...!

تو وقتی شاكی ميشی چيكار ميكنی !؟از اين شاكی های الكی و معمولی نه ، از اون شاكيهای كه دنيا دور سرت می چرخه وقتی يه چيزيو می‌فهمی ! از زندگی كردن خسته ميشی !؟يا اصلا شاكی نميشی !؟ اصلا تا حالا عصبانی شدی !؟ تا چه اندازه !؟  شايد زودم آروم شدی !؟ شايدم اصلا عصبانی نشدی !؟ به نظرت ميشه آدم عصبانی نشه !؟

...

چقدر صبر داری !؟ چقدر گذشت كردی !؟

صبوری خوبه !؟  طعم گذشت رو چشيدی !؟ شيرينه يا تلخ !؟

 

ميخوام اينبار از نفرت بگم :

نفرت خوبه !؟ ميگن خوب نيست !؟ جدا خوب نيست !؟

اصلا چی‌ ميشه كه آدم نفرت پيدا ميكنه !؟

 

يه اعتراف :

من همه ی آدمها رو دوست دارم و كوچيكترين موفقيت يا ... از هر انسانی تو هر كشوری می بينم يا می شنوم ذوق ميكنم و بيشتر وقتها اشك توی چشمهام جمع ميشه و برام خيلی شيرين و دلچسبه ...

و برعكس هر غم و ناراحتی از كسی كه ممكنه توی خيابون فقط از كنارم رد بشه ببينم دلم ميگيره و  كلی فكر و خيال و تجزيه و تحليل و ...

از كسی دوری نميكنم مگر اينكه برای بار بيستم از اعتمادم سو استفاده كنه ...

حالا فكر نكنی دارم خودمو بزرگ جلوه ميدم اينها رو گفتم تا شخصيتم رو بيشتر بشناسی و جمله ی آخرم رو بگم كه با وجود اين حرفها    ...     ازت بدم اومده ...!

چرا !؟

تو كه بهتر ميدونی !؟

مدتهاست بهت سر نزدم و نميزنم 

تو دونه ی نفرت رو توی دلم كاشتی با وجود تموم بدخلقيهات و ... بازم بهت سر ميزدم و خيالم راحت بود كه حضورت رو حس ميكنم و سالمی و برام كافی بود همين ، اما الان از وقتی ننوشتم يك هفته بعدش ديگه برام مهم نبود كه وجودت رو حس كنم يا نه !؟ديگه برام مهم نبود و نيست كه الان كجايی و داری چيكار ميكنی ، ديگه مدتهاست برات دعا هم نميكنم ، ديگه برام اهميتی نداری ، حتی كوچيكترين ارزشی نداری ، از اين به بعد هم اگر اينجا بنويسم از محبتهای تموم آدمهای اطرافم و عشق و صميميت دوستام می نويسم كه توی دلم موج ميزنه ، كاری كردن كه معنی واقعی دوست داشتن رو بفهمم و برای دوست داشتنی كه توی دلم بوجود اومده ارزش زيادی قائلم و واسه آدمهای مثل تو حرومش نميكنم به پای كسانی ميريزم كه توی چشمهاشون عشق موج ميزنه و نه مثل تو غرور دارن و نه خودخواهی رو ميدونن چيه و نه باعث خرابی دوستی ديگران ميشن اونم بخاطر حسادت خودشون ...!؟

ميگن ماه هيچ وقت پشت ابر نمی مونه ...

دستت خيلی بد برام رو شد ... تو لياقت اينو نداشتی كه باهات صادق باشن تو جزو اون آدمهای هستی كه اگه بهشون راست بگی جنبه ی راست شنوی رو ندارن و بايد حتما بهشون دروغ گفت چون دوست دارن كه دروغ بشنون و متاسفم كه هميشه تو صحبتهای كه باهات داشتم توی گفتارم صداقت به خرج دادم دير فهميدم كه كی هستی ولی مهم اينكه فهميدم كی هستی ...!

حالا برو سراغ يه بهار ديگه ، مطمئنا آدمهای مثل من زيادن كه كف دستشونو نشون ميدن هميشه ، نه پشت دستشونو و با اون ها هم بازی كن ولی يه تلنگر كوچيك بهت ميزنم تا كی فكر ميكنی هستی و می تونی با احساس آدمها بازی كنی !؟ هواست باشه شايد يك ساعت ديگه اين دنيا نباشی ...!

تو خيلی ها رو ازم گرفتی ...!!؟؟

حرف و گلايه زياده ولی بيشتر از اين وقتم رو برای از تو نوشتن نميزارم ، هر چقدر ازت گفتم بسه .

...

و اينم يادت باشه كه هيچ وقت نمی بخشمت

خوش باشی با دنيایی كه برای خودت درست كردی ...

همين .

 

 

 

روزگاری داشتم بی درد و غصه

ولی الان اشك چشمامو شسته

تنها بودم و سرم به كار خودم بود

ولی چهره ام مثل كوه استوار بود

ورق ميخورن تو نوشته هام

رازهای زيادی دارم كه دارن روحمو نم نم ميخورن

يه روزی اومدی تو توی زندگيم

تا قبل اون هيچ خيالی نداشتم

فكر ميكردم توی دنيا كسی ‌نيست

كه بتونه منو اسير خودش بكنه

اما حالا فهميدم كه روزگار اگه

بخواد با آدمها می‌دونه چيكار بكنه

از وقتی كه تو اومدی همه چی حروم شد

واسه ی من ديگه دنيا تموم شد

فكر ميكنم توی دنيا همه ‌آدما مثل همند ،‌آره همه نامردن

... نه  نه ... ولی باز توی زندگی ... من  من ...

كم آوردم

چرا ...!؟

چشام داره تاوان كاری ‌كه كردم پس ميده

مثل ابر بهار ميباره همش اشك

چرا !؟

چون توی تاريكی سايه هاتو دنبال كردم

يا اونقدر بهت فكر كردم كه نمی تونم حرف بزنم

ميگذرم از عشق تو می‌بوسم دست تو رو

و نفرين ميكنم كه نباشی هيچ وقت شاد

دل منو شكوندی‌ اشكالی ‌نداره

غرورمو شكوندی اين حرفی نداره

ولی تو ميدونستی‌ كه من تو زندگی

خيلی تنهام

حالا من با خودم نشستم و دعا ميكنم

كه زودتر .....

منو كشتی

سايمو دزديدی

انسانيتم و گرفتی

فردامو بردی

با دستهای كه نوازشم كردی

تا عاقبت ضربه ی آخر و زدی

ولی تاسی ‌كه انداختی سنگين بود

جفت شيشِ تو واسه من عالی بود

ميخوای دروغهاتو ثابت كنم

گلايه ای نكردم

هر كاری باهام كردی

ساكت نشستم

آره با توام گوش كن به حرفم

اشتباه كردم

غرور ورم داشت

تو زندگيم سياهی وجود داشت

با زندگيم غريبه شدم

به سرنوشت بی باور شدم

ولی باز توی زندگيم

من  ...  كم آوردم

چرا ...!؟

يه آرزو دارم الان ميكنم برات

كه تو عمرت هيچ وقت نشی شاد

با زندگی غريبه بشی

به سرنوشت بی باور بشی

ولی ‌من با خودم تك و تنها نشستم

... كم آوردم ...

...

.

 

 


به قلم: الهه عشق مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 22:55
|+|