تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
داستــان
 

« درويش و شـيطان »

 

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود ..

 

پــس از انــدك زمــانی داد شيطان در می آيد و رو به فرشتگان می كنــد و می گويــد :

جاسوس می فرستيد به جهنم !؟

از روزی كه اين آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميــان را هدايت می كند و ...

 

حالا ، سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين بود :

بـا چنــان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افـــتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ..

 

...

بــاشــه

 

 

« موش و تـله موش »

 

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا برای چيست !

مــرد مــزرعه دار تازه از شهر رسيــده بود و بسته ای بــا خود آورده بود و زنــش با خوشحالی مشغول بــاز كردن بستــه بود ..

موش لب هــايش را ليسيــد و با خود گفــت : كاش يك غذای حسابی بــاشد .

امــا همين كه بسته را بـاز كردند ، از تــرس تمــام بدنــش به لرزه افــتاد ...

چون صاحب مــزرعه يك تــله موش خريــده بود !

 

موش بــا سرعت بــرگشت تا اين خبــر جديد را به همــه ی حيوانات بــدهد !

او به هر كسی می رسيد می گفــت :

توی مــزرعه يك تــله موش آورده اند ، صاحب مــزرعه يك تــله موش خريده است . . !

 

مــرغ با شنيدن اين خبر بال هايـش را تـكان داد و گفـت :

آقای موش ، برايــت متاســفم ! از اين به بعد خيلی بايد مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تــله موش نــدارم ! تــله موش هم ربــطی به من نــدارد ..!

 

ميش وقتی خبــر تـله موش را شنيد ، صدايی بلنــد سر داد و گفــت :

آقای موش من فقط می تـوانم دعايِـت كنم كه توی تـله نيفـتی ، چون خودت خوب می دانی كه تـله موش به مــن ربــطی نــدارد ! مطمئن باش كه دعای من پشت و پــناه تو خواهــد بــود ..!

 

موش كه از حيوانات انتـظار همـدردی داشت ، به سراغ گاو رفت ! امـا گاو هم با شنيدن خبــر سری تكان  داد و گفــت :

من تا حالا نديده ام يك گاوی توی تـله موش بيفتـد ! او اين را گفت و زير لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چريدن شد ..!

 

سرانجام موش نااميـد از همه جا به سوراخ خودش بـرگشت و در اين فـكر بود كه اگر روزی در تـله موش بيفتـد ، چه می شود !؟

 

در نيمه های همـان شب ، صدای شديـد به هم خوردن چيزی در خانه پيـچيـد ، زن مـزرعه دار بلافاصله بلنــد شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تـله افـتاده بود ببينـد . . .

 

او در تاريـكی متوجه نشد كه آنچه در تـله موش تقلا می كرده ، موش نبوده بلكه يـك مـار خطرناكی بود كه دمش در تـله گير كرده بود ، همين كه زن به تـله موش نزديـك شـد مـار پايـش را نيـش زد و صـدای جيـغ و فريـادش به هوا بلنـد شد ! صاحب مـزرعه با شنيدن صـدای جيـغ از خواب پريـد و به طرف صـدا رفـت ، وقتی زنـش را در اين حال ديـد او را فورا به بيمارستان رساند ، بعد از چند روز حال وی بهتر شد  اما روزی كه به خانه بـرگشت ، هنوز تب داشت !

زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بـود ، گفـت :

برای تقويـت بيـمار و قطـع شدن تب او هيچ غذايی مثل سوپ مـرغ نيست . . .

 

مـرد مـزرعه دار زنـش را خيلی دوست داشت فورا به سراغ مـرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مـرغ در خانـه پيچيـد ..

امـا هر چه صبر كردنـد تب بيـمار قطـع نشد ، بستـگان او شب و روز به خانـه ی آنـها رفت و آمد می كردند تا جويـای سلامتـی او شـوند ، برای همين مـرد مـزرعه دار مجبور شـد ميش را هم قربـانی كند تا با گوشت آن برای ميهمانـان عزيزش غذا بپزد !

روزها می گـذشت و حال زن هر روز بدتـر می شد ، تا اينـكه يك روز صبح در حالی كه از درد به خود می پيچيد  از دنيـا رفت و خبـر مردن او خيلی زود در روستا پيچيـد !

افراد زيادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردنـد ، مـرد مـزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بـگذرد و غذای مفصلی برای ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند !

 

حالا موش به تـنهايی در مـزرعه می گرديد و به حيوانان زبان بستـه ای فكـر می كرد كه كاری به كار تـله موش نداشتنـد !

 

نتيجه ی اخلاقی :

اگر شنيدی مشگلی برای كسی پيش اومده و ربطی هم به تــو نداره ، كمی بيشتـر فكـر كن . . . شايـد خيلی هم بی ربط نباشـد . . . !

 

...

 

 

برای آنـكه پرواز كنی ، پيـكر خويـش را به حال خود رها مكن !

...

 

آه اين زندگی است كه زندگی را می طلبـد ، به توان و اميـد ، بـه اشتيـاق و شور . . . امـا بـه قالـب انـدامـهايی در آمـده است كه دلواپـس مـرگند و نـگران گـور . . .

در اينـجا هيـچ گـوری نبـاشد ، هيـچ گـوری .

« جبـران خليـل جبـران »

 


به قلم: الهه عشق مورخ: یکشنبه بیستم مرداد 1387 در ساعت: 14:34
|+|