تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
...

...

ميگوئی راز دل خود را با تو حكايت كنم !؟

ولی حرف زدن چه فايده دارد !؟ مگر نه امواج لطيف نگاه در قفای بيكران لاجوردين

گرمی شعله های آتش

عشق مرا برای تو ارمغان می آورند و دل من از خلال رويای دلپذير فراموش شده ،

رو به سوی تو ميكند !؟

اين فاصله آسمانی چه زود طی می شود !؟

هنوز يك لحظه بيش نگذشته است كه من خود را روبه روی تو می يابم !؟

می بينم كه در اين لحظات حضور نامرئی ، هاله ای سپيده دم زيبا و رويائی بر گَرد سرت نشسته

و تو در اين حال ، با مهربانی و غم آخرين خاطره های حيات زمينی را كه

در خواب گران رفته اند بر ميانگيزی

دوباره خاطرات گذشته ، خاطرات رنجهای كهن و اشكهای سوزان باز گشته اند

زانو در برابر دريچه ی مرموز اسرار زمين زده ايم و در هوای آنچه باز گشت ندارند اشك می ريزيم

آيا بر مردگان نمی گريم !؟ اوه ، نه ، زيرا آنها روزی بازگشت می كنند

بر مردگان نمی گريم ، بر زندگی گريه می كنم و در اين ضمن

سالهای زمانه ، در حلقه ی ابديت خود می آيند و ميگذرند

آيا به راستی گذشته جز در سايه رنجهای كهن و اشكهای سوزان است !؟

...

شكسته پر و بالم

نازنينم

امروز ، زنده ام و فردا میميرم ، امروز از شدت برودت می نالم و فردا از قوت گرما آه سوزان می كشم

از هر چيز گله مندم و در ميان شاديهای فراوان زندگی ، از آلام آن رنج می برم

در دلِ شادم ، فرياد غم می تراود

ميان خنده می گريم و ميان گريه اشك شوق می ريزم

هنگام شادی از رنج فرياد می زنم ، می سوزم و ميسازم ، می گريم و می خندم

و با آنكه هر چه داشتم می دهم ولی باز همه را در جای خود می بينم

من اينك در نظر تو درخت تناوری می نمايم كه در بهارانش

برگها همه زرد و خشك است و در خزانش سر سبز و خرم

و تو ميدانی چرا !؟

... مرا همراه خود به هر كجا كه دلخواه اوست می كشاند

زمانيكه در جذبه و شور عشق دست و پا می زنم ، پندارم كه غم عشق چنين

از پای درم افكنده ، اين گاه خود را آسوده خاطر می يابم ، اما افسوس كه اينزمان كه

خود را در اوج شادی می پندارم ، ناگهان دری می يابم كه غم بر كاشانه ی دلم انگشت می كوبد !؟

نازنينم

شبانگاه كه نااميدانه ، در آرزوی در آغوش گرفتن خيال تو ديده بر هم می گذارم

پرستوی خيال پر می گشايد و بی تابانه سوی تو پرواز می كند و تا صبح مرا از ياد خودم دور می سازد

ولی صبحگاه ناگهان خود را در كنار تو می يابم !؟

درون سينه ی پر از مهر و غمم شادی را آن چنان كه در جستجويش بودم احساس می كنم

اينزمان اشكهای لانه گم كرده از چشمه ی چشمانم سرازير می شوند

و در بلور نگاهم ترا بر آسمان ملكوتی ، خندان می بينم كه به من می نگری

و شما ای روياهای خاطره انگيز شبهای كوتاه

ای آرامش توان گداز روزهای سياه !؟

شب و روز با من باشيد و مگذاريد روح من در خواب و بيداری

دور از او ، جدا از خاطره ی عطر آويز او بسر برد

...

ولی ، با اين همه ، نازنين من ، خيال غم انگيزت را ...!؟

!

 ***

سرد هــــــــــــــــوا ! بی مــن نرو ! برگـــــــرد

برگرد كه اين چشم خيسم نمیزاره بنويسم

ايــــــــــن عاشــــــــــــقو تنـــــــــــها نـــــــــزار

برگـــــــــــــرد كه بــاز يخـــــــــــهــــــا آب شن

گلــــــــــــــــها عاشـــــــــق آفتـــــــــــاب شن

برگــــــــرد عشـــــــــــــــقم ، برگــــــــــــــــــرد

 

برگـــــــــــــــــــــــــــرد

 

آی سهراب كجائی تو ، كجا !؟ آی سهراب جهانی دگر است ...!؟

چشمها را بايد بست ، گوشها كَر بشويد

فكر را در نهانخانه ی ترديد ببنديد به چوب با همه هستی خود

غرق در پوچی دنيا بشويد ، دوست را بايد كُشت ، عشق را دفن كنيد

روز باران بايد زير چتری برويد ، پشت برابر كنيد ، بگريزيد به زير سقفی ،

گل نيلوفر را بشكنيد از ساقه

زندگی هستی پوچی است به ابهام غروب

زندگی پول و زر و قدرت و جاه است ، همه ی چشمها را بايد بست

ذهن را كور كنيد تا نفهميد باران چيزی است كه در او روح باران خفته است

تا نفهميد كه سهراب كه بود ، تا نفهميد كه نيلوفر آبی زيباست ،

اين نصيحت شنويد ، كور باشيد همه ، هر چه كمتر بينيد ، هر چه كمتر دانيد ، زندگيتان ...!؟

...

آی سهراب كجائی تو ، كجا !؟ آی سهراب جهانی دگر است !؟

.....

....

...

..

.

 


به قلم: الهه عشق مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 20:30
|+|