تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قاطـی پاتـی ...!؟
 

من خستـه تريـن واژه ملموس غروبم

كاش در اين وسعت سبز يك نفر درد مرا می فهميـد ..!

زندگی خيلی دكمه كم داره ..! هيـچ ميدونستــی !؟

...

ميخوام چنـد تا دكمه ی اساسی بهش اضافـه كنم .. شايد يكی از دكمه هاش سرعت بشه ( اما نه اون سرعتی كه تو فكر ميكنی ) چون قرار نيست باهاش فقط زود برسی !

...

انگار نه انگار هستم ، نه از اين انگار نه انگارهای بی دكمه

خيلی بيـشتر

خيلی انگار نه انگار تر

...

هيـچ دقت كردی بـعضی وقــتها بيـن بد و بدتـر بايد بدتـرين رو انتخـاب كرد

بعدش نشست و يه آسمـون گرفته و دلگيـر و ديد و با چشمها يه خورشيـد وسط ابرهای چسبيده بهم كاشت اونم از اون خورشيـدهای كه نورش چشم آدم رو ميـزنه ..!

..

جدا بالای آسمـون چی هست !؟

وقتی شب ميشه از اون بالا شب چطوری ديده ميشه .. اون بالا بالاها ..!؟

فكر كنم شبـها هممون توی چاه دنيا ميافتيـم و خودمـونم خبـر نداريم !

وقتی ميـخوام بخوابم تمـوم فكرهای عالم ميـاد سراغم از يه شكلات بگيـر تا ته علم كامپيوتـر ..!

از شن های ساحل بگيـر تا زنـدگی روی يه كره ی ديـگه ..!

انتهای آخريـن قسمتـهای مغزم روزها پر از طرحهای نيـمه كاره و نكشيده است و شبـها پره از اسم آدمهای كه يه جورای بهم مربوط شدن ...!

از اين به بـعد بايد يه قلمو با يه بوم و يه عالمه رنگ بزارم كنارم و ...

شايـدم يه تختـه شاسی‌ و مداد B  كارم رو راه بندازه

اون موقع مجبور ميشم همه رو سياه و سفيد با روشنی ‌و تيرگی نشون بدم ..! حتی حرفهاشونو ..!

فكر ميكنم هميشه دور بودم

رها بودم

دير بودم

دير رسيدم ، خيلی دير

دير فهميدم ، خيلی دير

دكمه ی سرعت رو بايد زودتر راه بندازم ..

آخه اينجا همه چيز چكـه ميكنـه

از سقف آسمـون بگيــر تا سقف خونـه ی ما و تا چشـمهای من ... همه چيز ...

...

 شب عميق ترين چاه دنياست

پارسال همين موقع و همين روز يه مهربـونی اين وبـلاگ رو بـرام ساخت

باعث شد كم يا زياد ، زود يا ديـر ، خوب يا بـد اينجا بنويسم ، نوشتن بهـم خيـلی كمك ميـكنه ..

ازش يك دنيـا ممنونم ...

 

** ديـوانه تـرين مجنونـت تولـدت مبـارك **

...

يك نفر می گفت : دلم برايت تنگ شده
دلم برای روزی كه روی نيمكت كهنه می نشستيم
و سرود عشق می خوانديم
...
غمگين بود
از اينكه
هم نيمكتی اش رفته بود
و او را
در داغ ترين لحظه های عشق
سرد و يخ زده رها كرده بود
اينجا
يك نفر
در انتظار
حتی
لحظه ای كوچك

از
يك نگاه است ...

 دلتنگتم

يه چند وقتـه يه ويـروس خوشگل اومـده سراغ اين كامپيـوتره بيـچاره ! كلی باهاش دست و پنـجه نرم كردم ولی خيـلی قدره ! هاج و واج موندم چيكارش كنم !؟  اِی هوار ، اِی داد ، اِی بيـداد ..!

...

حرف آخر :

همه خواب بـودن وقتی من آمـدم ..!

 

پ.ن 

به دليل كمبود وقت تا مدتی نمی تونم پست بزنم ولی اگه زمان گير بيارم حتما به دوستای خوبم سر ميزنم ، فعلا كه بد جوری دنبال زمان آزاد می گردم ..! داره كم كم برام ناياب ميشه ..! دغ دغه هام زياد شده !

...

پ.ن ۲

برای تو كه می شناسيم بهتر از خودم :

بعضی از حرفها به زبون آوردنی نيس بايد حسشون كرد مثل بعضی از حرفها كه لمس كردنيه ...

...

پ.ن ۳

سقوط يك فرشته ...

آفتاب تازه زده بود . هنوز آسمون کامل روشن نشده بوده ، که چند تا ابر پشت سرهم سوراخ شدن.

یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه صداش تپ بود ...!؟

آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی لاکشون بیرون آوردن ، توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد ...!؟

این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ 

حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ 

آدمه  ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ 

عروسکه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

...

موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود ... !؟

کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ، که یکی اومد جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی !؟ !!؟

...

پ.ن ۴

محتاج به دعا هستم ... برام دعا کنید ...

...

از همتون ممنونم

.


به قلم: الهه عشق مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 21:1
|+|