تبليغاتX
...




...

دستان كليدی
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستانم
دوستانم
موضوعات
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
دل تنگِ دلــتـنـگـــــــم ...
 

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردی

مطمئن باش و برو

ضربه ات كاری بود !

دل من سخت شكست

و

چه زشت به من و سادگی‌ام خنديدی

به من و عشقی پاك

كه پر از ياد تو بود

و خيالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحت تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

...!

 

 

از زندگی كردن روی يك تيغه چاقو چيزی می‌فهمی ...!؟

 

 

اين روزها با اينكه دوستهای ‌خوبی ‌دور و برم هست و تنهام نميزارند اما بدجوری احساس تنهايی ميكنم ! نميدونم چرا !؟

يادمه هفتم آبان بود و مامان حالش خوب نبود

يعنی ‌فهميده بودم بعد از رفتن من به خونه ی‌دوستم اينطوری شده بود

ميدونستم كه اونم مثل من خيلی ‌تنهاست ولی ...!

اين روزا دلم خيلی ‌ميگيره ! خيلی دنبال علتش گشتم ولی چيزی نفهميدم ...!

خيلی ‌به اين فكر كردم كه چرا هر چند وقت يكبار انقدر بهم ميريزم و بغض توی ‌گلوم گير ميكنه !

چرا اينطوری‌ميشم ! انگار ته دلم خالی ‌ميشه و هل ورم ميداره كه نكنه قراره اتفاق بدی بيافته ، با اونكه بايد ديگه عادت كرده باشم ولی بازم می ترسم و ... !

چه حال بدی دارم !

خيلی سخته كه خيلی ‌چيزها رو بدونی اما نتونی صداتو در بياری !

... جونم ميدونم كه هميشه پيشمی ، من راحت گرمی دستهات رو روی شونه هام حس ميكنم

می دونم همه چيز رو ميدونی ! پس چرا انقدر غرور ... !

تو بهتر از هر كس ديگه ای‌ ميدونی كه بهارت سر سوزنی غرور نداره ، خصوصا در مورد تو ...

پس چرا ... !؟

ميدونم كه معنی نقطه چين هامو خوب می‌فهمی ، ميدونم كه ته حرفهام رو خوندی و ميدونم كه هميشه پيشمی و حتی واسه لحظه ای‌ تنهام نميزاری ولی جواب اين همه چرا چی ‌ميشه !؟

جز تو هيچ كس ديگه ای ‌نمی‌تونه جواب منو بده ، اينو خودت خوب ميدونی !

پس بگو ... برام حرف بزن ... جواب سوالهام رو بده ... !

دلم برات تنگ شده ! خيلي زياد ! دلم برای صدات تنگ شده !

دلم برای دوست داشتنهات ، برای نوازشهات تنگ شده !

برام حرف بزن ... بگو كه دوسم داری ! بگو كه ...  فقط بگو ...

دوست داری التماست كنم !؟ التماس كه چيزی نيست ، به پاهات ميافتم و عاجزانه ميخوام كه برام حرف بزنی ، حتی يك كلمه ... ! نا اميدم نكن ... !

اگه بدونی چقدر دوست دارم و دلم ميخواد كه ...

كاش ميدونستم كه چرا انقدر زود تنها ميشم !

... !

 

خدايا انگاری ، انگاری همين ديروز بود ...

 

حيف باشد كه تو باشی و مرا غم ببرد خدايا ...!

 

 

دستات رو از آسمان خدا به سويم دراز كن و دستام رو بگير و مرا با خود ببر ، تنهام نزار ...!

دلم برات خيلی تنگ شده

دوباره به راست

دوباره به چپ

دوباره بر اوج قله 

ده بار رقص به قله موج

راه راست گمشده بود

***

پاييز

نردبان ترديدی

به زمستان می شود

لكه ابر

سيب خورشيد را قاچ می‌زند

زوزه باد زمستانی

برای آمدن بهار نوحه سر می‌دهد

تابستانی كه تو را پيدا كردم

گم شده

 

اسفند ۷۰  استاد جواد شريفيان

 


به قلم: الهه عشق مورخ: دوشنبه هفتم آبان 1386 در ساعت: 20:45
|+|